یادگاری
سیب کیلویی چند ؟
جهنم بهشت !
زمین را عشق است
که تو در آن راه می روی !
یک قصه بیش نیست غم عشق
تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه
سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلوده به من کرد نگاه
سیب دندانزده از دست تو افتاد به خاک ...
و تو رفتی و هنوز
ساال ها هست که در گوش من
آرام آرام
رفتن گام تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان
غرق این پندارم
که چرا خانه کوچک ما
سیب نداشت
*** پانوشت :
تو حالا دیگر بزرگ شده ای
خیلی بزرگ
آنقدر که دیگر
در سطر و قافیه و شعر نمی گنجی


